تبليغاتX
طيطه
 
تمامِ واژه ها را ردیف میکنم

روی خطوط رژه می روم 

به راست راست

به چپ چپ  میچینمشان !!

ترا بخش میکنم

پخش میشوی در هر سطر !

نا آرام و بی قرار

مدام تکرار می کنم  آخرین حرف نگاهت را !

قطره قطره ...

می باری !!

و تمام می شوی .

 

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
من امروز تمامِ تنم را گشتم

بادهای بیقراریِ من از سمتِ  بی حوصلگیِ تو می وزد

و سایه ات همه جا چشم از من بر نمی دارد !

..........

انگار حسِ ترا دارم .

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
چه شبهای باطل شده .

چه بغض های سر بریده.

چه لحظه های دلتکیده ای !

امشب

به خاکسپاریِ خاطره های تو آمدم !

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
من پر از تخیّل سبز برگها بودم

پر از نوازشِ سرخِ آتش ها

پر از شادیِ بی مرزِ خاطره ها

و اینجا به انتها رسیدم

وقتی که دیگر نشنیدم آن آوازِ همیشگی را !

 

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
زمان شتاب میکرد

عجول بود

شبیه من !

که گاهی خودم را به سرعت فراموش میکنم .

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
آشوب نکن !

بغض هایت را آرامتر ببار .

دشت خالی

باد بی هوا

و ماه در خواب است .

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
یاٌسِ

بغض آلودِ

بی تسکین !

...............

چند سطری گریه میخواهم .

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
آفریده ای مرا

می آفرینم گناه را !

ببخش

اگر آفرینشمان

شبیه نیست !!

|+| نوشته شده توسط طيطه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 
--- نعش پروانه ای بر خاک---

...

به پیله ها بگو

دیگر

ابریشم

نبافند !!

|+| نوشته شده توسط طيطه در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 
شاید

که از دریچه ی روشنایی ات

هرگز

به درونم نتابی

...

باید

 که در این ظلمت

خویش را

بیا بم  !

|+| نوشته شده توسط طيطه در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 
برهنگی ام را در آغوش بگیر

که تن پوش من

سایه های اندام تو باشد

نه هجومِ سایه های هاشور خورده ی تنهایی ها !

|+| نوشته شده توسط طيطه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 
تنها تفاوت

نگاهی دگر گونه بود

و رنگها همان رنگها

و چهره ها و فضا ها !

و دریچه ای دیگر تصوراتش را پردازش می کرد

چونان که شباهت بین دو تصویر هرگز احساس نمی شد !!!

|+| نوشته شده توسط طيطه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 
وقتی چشمهایم خیره به چشمهایت می ماند

نمی دانی٬

نمی دانی چه میکشم

وقتی ندانسته تمامی‌ِ مرا فتح میکنی

و صدایت

مرا به خوابِ عاشقانه حرفهایی لالا یی می خواند

که باید در لحظه باورشان کنم  !!!

 

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
من ترا با لهجه باران

صدا زدم

اما چه سود

سراب را طلب کرده بودم !!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
خاطره ها

زودتر از من بزرگ میشن

اما

دیر تر از من

می میرن !

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
تو بهترین اتّفاقِ ممکنِ نیفتاده ای

که هرگز رخ نمی دهی

این بار کاش بین اینهمه رفتن و نرسیدن

اتّفاق بیفتی

که من تنها به اشتیاقِ رسیدن به تو

اتفاق افتاده ام !!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
چقدر چشمهایم تب کرده اند

و نگاه هایم

در

بستر علاقه ات

بی تاب

چرخ می خورند!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
و

من آرزو کردم برای تو

که شاد بمانی همیشه

گر چه می دانستم

چقدر غمگین به تو فکر خواهم کرد!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
ببخش اگر دوباره بی دعوت

به خلوت خاطره هامان آمدم.

غرض

دلتنگی نا خوانده ی خاطره ی بازیگوشِ روزهای دوست داشتن بود و بس !

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
تنها

تلنگری

کافیست

تا

 بشکنم

تا

ویران شوم !

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
دست  توبه ام 

آنقدر کوتاه شده

که

به دست بخشنده ی تو

هرگز

نمی رسد !

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
سر انگشتانم

تنها

خطوط اندامی را می طلبد

که

از آنِ تو بود .

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
من

در

ناتمامی تو

تمام

می شوم !!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
دلت تاب می آورد

دلت طاقت دارد

دلت اعصاب مرا به هم می ریزد

دلت شاکی ام می کند

دلت چقدر مغرور است

دلت

برای

من

نمی سوزد ؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
رهایم نکن

بسان کودکی می مانم

که دست از دست مادرش رها شده

ودر هیاهوی شهر

گم می شود!!!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
در چشمهای من

قطره های اشک تو

جا مانده

و

امشب چشمانم پر از خداست!!!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
بی شک از تو

آرام تر و عمیق تر

از تو دریا تر و از خودم باریکه رودتری

از تو آسمانی تر و از خودم تَه چاه افتاده تری

ندیده ام !!!

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
به

 باد نسپار

گناه دارد

این دلِ بی دلیل !

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
فراموشم کن

ساده... مثل یک نوشته

تلخ...مثل نوشیدن یک فنجان قهوه

سرخ... مثل اولین لذّت همآغوشی !

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
دیگر باره خواستمش

دیگر گونه به من ببخشیدش

روزهای نامرد !

روزهای سرد !

روزهای درد !

...

|+| نوشته شده توسط طيطه در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
 
بالا